شعرخوانی شاعر تونسی در جمع حامیان فلسطین و مقاومت در تهران
ریم الوریمی، شاعر تونسی، روز گذشته با حضور در نشست دبیرخانه کنفرانس انتفاضه فلسطین مجلس شورای اسلامی که باحضور سردار سید مجتبی ابطحی دبیرکل، تعدادی از فعالان حامی فلسطین و مقاومت و همچنین دختر سردار شهید حسین سلامی فرمانده سابق سپاه پاسداران برگزار شد، شعرخوانی کرد.
به گزارش خبرگزاری قدس (قدسنا) سردار ابطحی در این دیدار به تبیین ابعاد مختلف دیدگاه جریان مقاومت درباره عرفان پرداخت و گفت عرفان در مکتب مقاومت، مفهومی پویا، اجتماعی و مسئولیتآفرین است که انسان را از انزوا خارج کرده و به حضور فعال در صحنه دفاع از حق و مقابله با ظلم فرا میخواند.
وی افزود: مقاومت برخاسته از یک جهانبینی توحیدی است که در آن، ایمان، صبر، ایثار و توکل، عناصر اصلی شکلگیری حرکتهای آزادیبخش بهشمار میروند.
ریم الوریمی، شاعر و چهره رسانهای اهل تونس که در جنگ رمضان با سرودن شعری در رثای «رهبر شهید» مورد توجه گسترده قرار گرفته بود، به دعوت حوزه هنری انقلاب اسلامی به ایران سفر کرده است.
شعر «خذونی أُنشد فی شوارع طهران» از جمله آثار اوست که با مضامین انسانی، فرهنگی و همدلی میان ملتها، بازتاب گستردهای در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی داشته است.
الوریمی ضمن قدردانی از ملت ایران، از ایستادگی و استقامت آنان در مسیر دفاع، نهتنها از سرزمین خود، بلکه از اسلام ناب محمدی (ص) و آرمان فلسطین سخن گفت.
وی تأکید کرد ملت ایران با مقاومت و پاسداری از پرچم جبهه حق علیه باطل، هویت انسانی و اسلامی امت اسلام را زنده نگاه داشتهاند.
متن شعر شاعر تونسی در حمایت از ایران
متن شعر بدین شرح است:
خُذُونِی...
خُذُونِی أُنْشِدُ فِی شَوَارِعِ طِهْرَان...
خُذُونِی لِأَفْرَحَ بِوَخْزَةِ وَجَعِ الطُّغْیَان...
خُذُونِی أُنَادِی سُکَّانَ الْجِنَان...
خُذُونِی....
خُذُونِی..
خُذُونِی أُنَادِی الشُّعُوبَ الْعَرَبِیَّة...
لَقَدْ تَاهَتْ عُرُوبَتُنَا...
وَرَفَعَتْ رَایَةَ الشَّرَفِ أَیَادٍ فَارِسِیَّة....
خُذُونِی...
خُذُونِی لِسَاحَةِ "آزَادِی"، أُکَبِّرُ...
خُذُونِی أُحَدِّثُ شَارِعَ "انْقِلَاب"...
بِأَنَّ التَّکْبِیرَ فِیکَ لِلْعَدُوِّ عَذَابٌ..
خُذُونِی....
خُذُونِی أُخَاطِبُ شَعْبَ إِیرَانَ الْأَبِیّ
أَقُولُ لَهُمْ بَیْنَ الدَّمْعِ وَالزَّغَارِید..
إِنِّی أَنَا السُّنِّیَّةُ الْعَرَبِیَّة...
نَسِیتُ سُنِّیَّتِی....
نَسِیتُ عُرُوبَتِی...
وَأَنَّکُمْ أَرْجَعْتُمْ بِعِزَّةِ الْإِسْلَامِ قَلْبِی حَیّ...
خُذُونِی...
خُذُونِی أَبُوحُ بِحُبِّی...
لِشَعْبٍ بَنَى فِی قَلْبِی جُدْرَانًا مَکْسُورَة...
وَحَرَّرَ فِی قُلُوبِ الْأُمَّةِ أَرْوَاحًا مَأْسُورَة...
خُذُونِی...
خُذُونِی أُلَامِسُ أَطْرَافَ السَّمَاء..
أَمُدُّ یَدِی لِرُوحِ الشَّهِید...
أُعَاهِدُهُ عَلَى نَصْرٍ جَدِید...
أُبَایِعُهُ بِرُوحِ صُوفِیٍّ مُرِید....
خُذُونِی...
خُذُونِی أَطِیرُ بِسِجَّادٍ فَارِسِیّ...
أُقَدِّمُ قَلْبِی لِـ "خَامِنَائِی"...
أَقُولُ بِحُبٍّ: لَکَ وَلَائِی...
خُذُونِی....
خُذُونِی أُقَبِّلُ سَوَاعِدَ الْأَبْرَار...
مَنْ کَسَرُوا شَوْکَةَ الِاسْتِکْبَار..
مَنْ جَعَلُونَا أَمَامَ بَنِی صِهْیَوْنَ أَحْرَار...
خُذُونِی....
خُذُونِی أُبَایِعُ....
أَمُدُّ یَمِینِی وَرُوحِی وَقَلْبِی...
لِرُوحِ الْحَبِیبِ مُحَمَّد
بِسِرِّ الْإِمَامِ عَلِیّ
لِمُجْتَبَى الْآلِ الْأَمْجَد
خُذُونِی...
خُذُونِی فَإِنِّی غَرِیبَة...
کَغُرْبَةِ غَرِیبِ طُوس
خُذُونِی لِمَشْهَد...
أَمُدُّ یَدِی لِشُبَّاکِ الرِّضَى...
أُحْنِی جَبِینِی احْتِرَامًا لِسِرِّ أَحْمَد...
خُذُونِی...
خُذُونِی لِفَاطِمَةَ الْمَعْصُومَة
أَقُولُ لَهَا یَا أُخْتَ الْغَرِیب
هَلِ الْفَرَجُ آتٍ؟ هَلِ النَّصْرُ قَرِیب؟
خُذُونِی...
خُذُونِی وَقُولُوا عَنِّی مَا شِئْتُمْ...
قُولُوا جُنِنْتُ...
قُولُوا کَفَرْتُ...
فَقَدْ نَذَرْتُ حَیَاتِی لِآلِ مُحَمَّد..
ترجمه شعر:
مرا ببرید...
مرا ببرید تا در خیابانهای تهران نغمه بخوانم...
مرا ببرید تا به تماشای تیغی که شیطان را آزرده، شادمان شوم...
مرا ببرید تا با بهشتیان سخن بگویم...
مرا ببرید...
مرا ببرید تا ملتهای عرب را صدا بزنم...
بگویم که عربیت ما گم شده است...
و پرچمِ شرف را دستان مردمی از سرزمین فارس برافراشتهاند...
مرا به میدان «آزادی» ببرید، تا تکبیر گویم...
مرا ببرید تا با خیابان «انقلاب» همسخن شوم...
بگویم که تکبیرهایی که مردم در تو سر میدهند، برای دشمن عذاب است...
مرا ببرید...
مرا ببرید تا با مردم سرافراز ایران گفتوگو کنم...
در میان اشک و لبخند به آنان بگویم...
من همان زنِ سنّیِ عربم...
سنّی بودنم را فراموش کرده ام...
و عرب بودنم را نیز...
و شما دلم را به عزّتِ اسلام زنده کردید...
مرا ببرید...
مرا ببرید تا عشق خود را فاش کنم...
برای مردمی که در دلم دیوارهای فروریخته را از نو ساختند...
و جانهای اسیرِ امّت ما را آزاد کردند...
مرا ببرید...
مرا ببرید تا کرانههای آسمان را لمس کنم...
دستم را به روح آن شهید بگشایم...
و با او بر فتحی تازه پیمان بندم...
تا با روح درویشی مرید با او بیعت کنم...
مرا ببرید...
مرا ببرید تا با قالیچهای ایرانی پرواز کنم...
دل خود را به «خامنهای» تقدیم کنم...
و با عشق بگویم: ولایت من از آنِ شماست...
مرا ببرید تا دستان این انسان های پاک را ببوسم...
همانان که شوکت استکبار را درهم شکستند...
همانان که ما را از سحر بنیصهیون آزاد ساختند...
مرا ببرید...
مرا ببرید تا بیعت کنم...
دست بیعت و جان و دلم را بگشایم...
به روح حبیبم، محمّد مصطفی...
به محضر امام علی...
به سید مجتبای الامجد...
مرا که غریبم ببرید ...
همچون غربتِ غریبِ طوس...
مرا به مشهد ببرید...
دستم را به ضریح امام رضا برسانید...
تا خاکساری ام را به نزد رسول الله صلوات الله علیه برسانم ...
مرا نزد فاطمه معصومه ببرید...
که به او گویم: ای خواهر غریب...
آیا فرج میرسد؟ آیا نصرت نزدیک است؟
مرا ببرید و هر چه خواهید به من بگویید...
بگویید دیوانه ام...
بگویید کافر شده است...
که من زندگیام را یکسره نذرِ آل محمّد کردهام...




انتهای پیام/ 24
صفحات اجتماعی
اینستاگرام تلگرام توییتر آر اس اس