پنج‌شنبه ۱ آذر ۱۳۹۷ 
qodsna.ir qodsna.ir

شاه و سلطان؛ کمربند زلزله

«عامر محسن*؛ الاخبار لبنان»

 

خبرگزاری قدس(قدسنا) - عامر محسن*:

 

"...در این مقاله توجه ما روی تاثیر این منازعه بین سلطان [عثمانی] و شاه [صفوی] بر شکل گیری نقشه انسانی کنونی در منطقه ما، مشخص کردن مرزها و فرهنگ و تعیین حاشیه ها می باشد... "

 

چند روز پیش دوست و همکارم، علی شکری، مقاله ای تاریخی را که درباره صفویان و عثمانی ها نوشته بود که به زودی در همین صفحات {الاخبار} منتشر خواهد شد، برای من فرستاد. تصادفا من هم در همین دوره زمانی درباره تاریخ نظامی ایران مطالعه می کردم و سوال های مشابهی در ذهن داشتم.

 

مطالعه من روی سه کتاب نوشته شده توسط «کاوه فرخ» متمرکز بود؛ یکی درباره وضعیت نظامی در ایران قدیم، دیگری درباره تاریخ نظامی ایران در دوره صفویه و کتاب سوم هم درباره سواره نظام زبده ساسانی. کتاب های کاوه فرخ از لحاظ تاریخی چندان عمیق نیستند و برای درک رخدادها و وضعیت جوامع آن زمان از عمق چندانی برخوردار نیستند. او بیشتر تاریخ را از نگاه ملی گرایی ایرانی ناقص خود می بیند که با اسطوره سازی هایی نیز همراه است. اما در زمینه جزئیات جنگی و تحولات و پیشرفت های ارتش ها و اصلاحاتی که در آنها صورت گرفته بسیار مفید است.

 

با این حال توجه من روی موضوع ارزیابی سلسله های [پادشاهی در ایران]  و نقش آنها نبود؛ موضوعی که از زمان درگیری ها و جنگ ها بین عثمانی ها و قزلباش های صفوی شکلی خصمانه و حساس پیدا کرده بود و سپس در جریان جنگ های داخلی عربی و تبلیغات فرقه ای جنون آمیز دوباره مطرح شد؛ (به گونه ای که صفوی ها – کسانی که ایران را شیعه کردند – به مثابه جوهر شرارت و خطر معرفی می شوند و ملغمه ای از گفتمان عثمانی و ادبیات جنگ عراق و ایران بازتولید می شود.(

 

جنگی پایه ای

ما در اینجا به موضوع «ارزیابی» ورود نمی کنیم؛ برای اینکه چنین چیزی تقریبا غیر ممکن است و هرگونه بازنگری اخلاقی نسبت به این اینگونه سلسله ها – با معیارهایی که در زمان ما وجود دارد – این نتیجه را به ما نخواهد داد که بتوانیم «قهرمانان» و «شیاطین» را بشناسیم، بلکه به طور خلاصه می توان گفت که تمام اجداد ما انسان های مجرمی بوده اند. به عنوان مثال صفوی ها نسبت به سنی های ایران و مسیحیان گرجستان بسیار خونریز و ظالم بودند.

 

اما در مقابل عثمانی ها نیز پس از هر نبردی اخبار بنای تپه ای از سرهای بریده شده قزلباش ها را منتشر و خوشحالی می کردند. (پس از نبرد مشهور چالدران سلطان سلیم دستور داد تمام اسیران صفوی بلافاصله اعدام شوند.) شاه عباس زمانی که بغداد را از عثمانی ها پس گرفت، کشتاری را علیه سنی های بغداد انجام داد؛ اقدامی که احتمالا تلاشی برای شیعه کردن این شهر بوده است.

 

مراد چهارم {پسراحمد یکم امپراطور عثمانی} هم که پس از سال ها وارد بغداد شد، به نوبه خود هزاران نفر را به قتل رساند (طبق منابع 30 هزار نفر، انفجار بزرگی رخ داد و تعداد زیادی از محافظان سلطان عثمانی کشته شدند، سلطان هم اهالی بغداد را به طرفداری از صفوی ها و انجام این کار متهم کرد).

 

صفویان در ابتدای دوره خود با پرتغالی ها همکاری کردند و آلبوکرک، فرمانده نیروی دریایی پرتغال، آنها را «تیری در سینه اسلام» توصیف کرد؛ چرا که به صورت ناگهانی و در کنار عثمانی هایی به قدرت رسیدند که به اروپا یورش می بردند.

 

اما خود پرتغالی ها پس از مدت کوتاهی با صفویان وارد جنگ شدند و آلبوکرک بر هرمز مسلط شد و تنها پس از گذشت یک قرن بود که پرتغال از هرمز خارج شد (با کمکی که انگلیسی ها به صفویان کردند؛ کسانی که از لحاظ توان دریایی کاستی های بسیاری داشتند و در آغاز دوره خود حتی یک ناوگان دریایی نیز نداشتند. اخراج پرتغالی ها از منطقه با تلاش های عمانی ها کامل شد؛ کسانی که پرتغالی ها را از مسقط و مومباسا بیرون راندند). از سوی دیگر مراد چهارم در امضای توافق صلح با امپراطور اتریش تردیدی به خود راه نداد؛ این اقدام مشخصا برای این بود که در حمله بزرگ سال 1629 بی طرف باشد که آخرین جنگ بزرگ بین عثمانی ها  و صفویان و علیه ایران بود.

 

در اینجا توجه ما روی تاثیر این منازعه بین سلطان [عثمانی] و شاه [صفوی] بر شکل گیری نقشه انسانی کنونی در منطقه ما، مشخص کردن مرزها و فرهنگ و تعیین حاشیه ها می باشد. به عبارت دقیق تر: تاثیر ویرانگر این تقابل بر نواری طولانی بود که عراق، کردستان، آناتولی شرقی و جنوب قفقاز را شامل می شود؛ مساحتی گسترده که بیش از یک قرن به «میدان جنگ» تبدیل شده بود و پس از آن هم به «منطقه مرزی» متشنج ( و در بیشتر مواقع بسته ای) تبدیل شد که از شهر قارس [در ترکیه کنونی] و آذربایجان در شمال تا بغداد و بصره ادامه داشت.

 

این نکته را هم باید به یاد داشته باشیم که کشور عراق از لحاظ تاریخی «دروازه شرقی»  و جبهه مشتعلی علیه ایران نبوده است؛ بلکه سرزمین بین النهرین (عراق) – از زمان پارتیان – به مثابه «استان ثروتمندی» در امپراطوری ایران بود که دشت رسوبی حاصلخیز و زمین هایی برای کشاورزی داشت و پایتخت و نخبگان و اشراف در آن حضور داشتند.

 

در زمان خلافت عباسی بغداد و عراق تا حد زیادی همین نقش را ایفا کردند (از زمانی که آل بویه بر بغداد مسلط شدند، دوباره و همچون گذشته بغداد یا تحت کنترل حاکمان فلات ایران بود و یا قبایل درگیری که از آسیای مرکزی و قفقاز [به این سمت] سرازیر می شدند و اکثر آنها از ترکان بودند).

 

آنگونه که حسن الخلف می گوید، فروپاشی و سقوط بغداد (آنگونه که افکار عمومی عربی فکر می کنند) در یک لحظه دراماتیک و توسط هلاکو [نوه چنگیز خان مغول] نبوده است؛ چرا که بغداد پس از این دوره به شکوفایی رسید و عراق به عنوان «یک مرکز»، یک حلقه رابط و یک مکان برای تولید باقی ماند.

 

ویرانی واقعی بغداد در زمان تیمور بود که خانواده خود، نخبگان و صاحبان حرف مغول را به آن منتقل کرد و باعث شد تا بغداد جایگاه معنوی خود به عنوان «مرکز خلافت» را از دست بدهد. این اتفاق در ابتدای قرن پانزدهم و یک قرن و نیم پس از هلاکو رخ داد. بنابراین فروپاشی در دوره ای که صفویه و عثمانی با هم درگیر بودند تشدید شد؛ زمانی که عراق (و به همراه آن آناتولی شرقی و آذربایجان) برای مدت بیش از یک قرن به صحنه جنگی فراگیر تبدیل شد. پس از آن «موضوع بسته شد»؛ سرزمین بین النهرین – عراق عثمانی – به استانی مرزی، «حاشیه ای» و بسته در برابر پیرامون خود و جهان، تبدیل شده بود (هرچند که در مراحل مختلفی تلاش هایی از سوی عثمانی ها برای احیای اقتصاد و اداره عراق صورت گرفت). جنگ بین دو امپراطوری [عثمانی و صفوی] و حوادثی در قرن های شانزدهم و هفدهم، که از لحاظ زمانی تقریبا به هم نزدیک می باشد، بیانگر بسیاری از بدیهیاتی است – که نباید در سطح «بدیهیات» باقی بماند.

 

ظهور یک سلسله

 

اگر صفویان نبودند، و اگر شاه اسماعیل بنیانگذار صفویه ترکیبی از سازمان نظامی صوفیه و ائتلاف با قبایل ترکمن و... را نمی پذیرفت، این احتمال وجود داشت که شرایط کنونی کاملا متفاوتی وجود داشته باشد؛ زمانی که صفویان ظهور کردند چیزی به نام ایران واحد وجود نداشت و جز یک مفهوم باستان شناسانه «کیانی سیاسی» به نام ایران محقق نشده بود. این احتمال وجود داشت که ایران به امارت های ترکمن تقسیم شود و یا اینکه عثمانی ها بر غرب آن و ازبک ها بر خراسان، هرات و سیستان مسلط شوند. علاوه بر این، ماموریت بنای «امپراطوری ایران» تقریبا غیرممکن بود؛ برای اینکه در کنار تمام چالش های داخلی، می بایست دولتی ایجاد می شد که بتواند همزمان در دو جبهه دور از هم قادر به جنگیدن باشد؛ یک جبهه در غرب و علیه سلطان [عثمانی] و جبهه دیگر در شرق علیه ازبک ها، مغول های هند (و بعد از آنها علیه افغان ها).

 

یکی از دلایل اصلی که باعث شد ارتش صفوی در روزهای اولیه خود کاملا از قزلباش ها تشکل شود، نیاز شاه [صفوی] به حرکت سریع بین شرق و غرب بود. در عمل هم این اتفاق رخ داده است و زمانی که شاه ایران در آستانه آغاز حمله در خراسان بود، خبر یورش عثمانی ها به نزدیکی تبریز را شنید، در نتیجه برگشته و حدود دو هزار کیلومتر در جهت مخالف حرکت کرد. در مقابل ارتش امپراطوری عثمانی که از لحاظ عدد بسیار بزرگ تر بود، آرام و سنگین حرکت می کرد و هر یک سال و یا دو سال امکان انجام بیش از یک حمله را نداشت. اما زمانی که به میدان نبرد می رسید، اکثرا پیروزی های قاطعی به دست می آورد.

 

اسماعیل [شاه صفوی] تنها جایگاه و رهبری دینی را به ارث نبرد، بلکه از پدرش، حیدر، تشکیلات نظامی کارآمدی را نیز به ارث برده بود. حیدر پسر جنید کسی بود که روی ایجاد یک نیروی جنگی حرفه ای از بین طرفدران خود تاکید داشت. او این نیروها را با کلاه سرخ رنگ مشهوری که نام خود را هم از آن گرفته بودند ([قزلباش]) متمایز کرد. (کلاه سرخ رنگ قزلباش ها دوازده روبان مشکی دارد که اشاره به امامان [شیعه] دارد). به گفته کاوه فرخ [شیخ] حیدر خودش سپر و شمشیرش را می ساخته است؛ از جمله سپر موسوم به «جوشن» که در ایران و عراق مشهور است و عبارت است از سپری که از زنجیرهای کوچک در هم تنیده و ورق های آهنی تشکیل شده است. این سپر زنجیری سبک است، اجازه عبور هوا را می دهد، و به خوبی در مقابل ضربات شمشیر [از بدن] حفاظت می کند. اما حفاظت آن در مقابل تیر ضعیف بود و به همین دلیل با ورق های خارجی ترکیب شده بود که باعث می شد جوشن از لحاظ وزن و میزان حفاظت یک سپر ایده آل را تشکیل دهد.

 

اسماعیل [صفوی] خود یک نابغه نظامی درجه یک بود؛ او در یک رشته از نبردهای طولانی علیه ارتش های بسیار بزرگ تر از ارتش خود پیروز شد تا اینکه در تبریز به عنوان شاه تاج گذاری کرد. (به گفته کاوه فرخ تصویری که یک نقاش اروپایی معاصر از اسماعیل کشیده است نشان می دهد که با توجه به ظاهر و ریش قرمز او، خانواده اش ریشه ای کردی دارند، هرچند که صفویان مدعی اند اصالتی عربی دارند که به اهل بیت باز می گردد(.

 

اسماعیل در میان خشونت، جنگ و مصیبت به دنیا آمد؛ اسلاف او (جدش، پدرش و برادرش) همه در میدان جنگ کشته شدند و خود اسماعیل هم درحالی که کودک بود به اسارت یکی از سران [قبایل] ترکمن درآمد. او توانست فرارکرده و با جمع آوری طرفدرانش، حملاتی را سازماندهی کند. یک داستان شگفت آور در پشت زندگینامه اسماعیل وجود دارد که شایسته است در اینجا روایت شود. به نظر می رسد که شاه حقیقتا بر این باور بود که او [حضرت] مهدی است و غیر ممکن است که شکست بخورد و یا اینکه کشته شود. این اعتقادی بود که پیروزی های عجیب و معجزه آسای او علیه دشمنان مختلف و خطرپذیری های شخصی او که تا حد تهوری دیوانه وار می رسید (و همیشه هم از آنها سالم خارج می شد)، آن را تقویت می کرد. اعتماد به نفس اسماعیل باعث شده بود تا او نه تنها اسب سواران خود را فرماندهی کند، بلکه بدون اینکه فکر کند به صفوف دشمن یورش می برد. به عنوان مثال کاوه فرخ نبردی را روایت می کند که در آن اسماعیل با ارتشی از ترکمن ها روبرو  می شود که تعداد آن بیش از 140 هزار نفر است و اکثر آنها هم سواره نظام هستند و او با کمتر از 20 هزار سواره نظام کارآزموده قزلباش درمقابل آنها قرار می گیرد. ارتش ترکمن در هفت صف متوالی سازمان داده شده بود و اسماعیل به همراه سواره نظام خود به چهار صف آنها نفوذ می کند و به خود را به فرمانده ارتش دشمن رسانده و او را به قتل می رساند.  یا زمانی که سلطان سلیم (در جریان نبرد تعیین کننده چالدران) اسماعیل را دید یکی از قهرمانان و نیروهای ویژه خود را فرستاد او را به قتل برساند، اما اسماعیل بدون تردید به سمت او شتافت و سرش را با شمشیر خود قطع کرد. (شمشیر ایرانی حالت منحنی دارد و از لحاظ تکنیکی پیشرفته و ساخت آن هم سخت است. این شمشیر برای استفاده سواره نظام و پیاده نظام ایده آل است و یکی از دلایل برتری دائم صفویان بر عثمانی ها در جنگ های تن به تن بوده است).

 

جالب توجه اینکه اسماعیل در نبرد چالدران که اولین شکست خود را متحمل شد و مرگ را به چشم دید و برای اولین بار احساس ترس کرد، کاملا روحیه متفاوتی پیدا کرد. مانند انسانی که ضربه ای به او وارد شده و اعتماد به نفس خود را کاملا از دست می دهد و تصویری که از خود دارد در هم شکسته می شود. مانند ورزشکاری که ناگهان از تلاش و زدن ضربه نهایی دست می کشد. پس از نبرد چالدران اسماعیل دیگر خودش به میدان نبرد وارد نشد و خود را به خطر نینداخت، بلکه منزوی شده و خود را با زندگی در قصر، شکار و خوشگذرانی سرگرم کرد.

 

تا زمان شاه عباس دیگر هیچ شاه صفوی در سطح اسماعیل ظهور نکرد. (شاه عباس هم داستانی دارد که می تواند برای مردم ضرب المثل شود. زمانی که او به قدرت رسید ارتش در سطح خیلی پایینی قرار داشت و عثمانی ها شمال غرب ایران و سراسر عراق را اشغال کرده بودند و معاهده تحقیرآمیزی را هم با آنها (صفویان) امضا کرده بودند. شاه عباس به مدت 13 سال این وضعیت را تحمل کرد تا اینکه ارتش را دوباره اصلاح کرده و به تهدیدهایی که در شرق ایران وجود داشت پایان دهد. سپس عثمانی ها را شکست داده و به آذربایجان، قفقاز و عراق حمله کرده و به دیار بکر رسید).

 

دوره ویرانی

ایده ای که در اینجا مطرح می شود این است که جدا از موضوع به وجود آمدن مرزهای سیاسی، این جنگ ها این منطقه مرزی را به شکل کامل ویران کرد. شهرهایی مثل تبریز، بغداد و اردبیل در طول یک قرن بین چهار تا پنج مرتبه صحنه رفت و آمد ارتش های درگیر بودند. نتیجه، کشتارهای بزرگ و نسل کشی های متقابل بود. هیچ کسی در منطقه ای سرمایه گذاری نخواهد کرد که نمی داند ممکن است فردا دشمن وارد آن شود و یا اینکه به مانعی برای جلوگیری از ورود دشمن تبدیل می شود. علاوه بر تمام این موارد، تاکتیک اساسی صفویان در مقابل حملات گسترده عثمانی ها، تاکتیک «زمین سوخته» بود؛ ویرانی تمام آنچه که در مسیر ارتش عثمانی قرار دارد تا اینکه خطوط امداد خود را از دست داده و امکان پیش روی نداشته باشند. (حتی اگر وارد شهر تبریز هم شوی امکان پیش روی به سمت داخل ایران را نخواهی داشت). به عنوان مثال به یک مورد از این چرخه ویرانی اشاره می شود: پس از آنکه [شاه] عباس بغداد، کردستان و آذربایجان را پس گرفت، دریافت که سلطان [عثمانی] طولی نخواهد کشید که طبق معمول حمله بزرگی را علیه او آغاز خواهد کرد. در نتیجه دست به اقدامی پیش دستانه زده و تمام منطقه بین ارض روم و تبریز را به «زمین سوخته» تبدیل کرد. تمام روستاها و شهرها را ویران کرد و تمام ساکنان این مناطق (بیش از 300 هزار نفر که در مقیاس امروز میلیون ها نفر را شامل می شود) را به داخل ایران کوچاند تا اینکه ارتش عثمانی در مسافتی طولانی نه چاه آبی ببیند، نه خانه ای و نه زمینی کشاورزی.

 

چندان سخت نخواهد بود که تصویر کنیم این حوادث چه تاثیری بر «پویایی تمدنی» در عراق، آناتولی شرقی و غرب ایران خواهد داشت، [حوادثی که حتی] بسیاری از ظواهری که اکنون وجود دارد را هم تفسیر می کند که در حاشیه قرارگرفتن کردستان عراق از آن جمله است. اینکه چرا همانند یک روستای دورافتاده بوده و هیچ شهر و مرکزی در آن وجود ندارد. (اربیل و سلمانیه تنها در دوره اخیر بوده است که به «شهرهایی کردی» تبدیل شده اند.) علت در این است که «پایتخت» عملی کردستان اردبیل (در غرب دیار بکر) بود و اکثر مناطق شهری کردستان در ایران هستند و وقتی آن را به دو بخش تقسیم کنید آناتولی شرقی و کردستان عراق به «حاشیه ای برای حاشیه» تبدیل می شوند. من به هیچ کسی درباره هویت او توصیه نمی کنم، اما اگر من یک کرد بودم، گامی به عقب بر می داشتم و «به شیوه اروپایی» روایتی از ناسیونالیسم را دنبال می کردم و ترجیح میدادم که خودم را، از لحاظ تاریخی، بخشی از «ملت های ایرانی» به حساب بیاورم – که این حقیقت است – و مرزهای [سلطان] سلیم و [شاه] اسماعیل همان «سایکس – پیکوی کردی» بوده و جایگاه طبیعی من این است که در مجموعه ای فرهنگی زندگی کنم که در کنار آذری ها، فارس ها و عرب ها، کردها را با هم متحد می کند – نه اینکه در رویای تشکیل چهار کشور کوهستانی مستقل باشم.

 

آنگونه که کاوه فرخ می نویسد «خط آتش» بین دو امپراطوری باعث شده تا مرزهایی درگیر برای ما به ارث برسد که در دو سوی آن کردها و عرب ها تقسیم شده اند. تنش ها تا زمان ما ادامه یافت و در جنگ عراق و ایران به حد انفجار رسید. بالطبع کسانی هستند که این «خط آتش» را حمایت کرده و تلاش می کنند تا آن را حفظ و به یک فرهنگ تبدیل کنند؛ همچنانکه شعارهایی مثل «دروازه شرقی» و «سپر عرب ها در مقابل ایران» مطرح شده است. گویی که نقش همیشگی عراق این است که جبهه و بستری برای جنگ باشد.

 

مورخی فلسطینی را به یاد می آورم که تاریخ دوران عثمانی را تدریس می کرد، وی به من توضیح داد که ما در «حافظه مردمی خود» درخصوص گذشته ای که داریم، عموم عرب ها را می بینیم که گرفتار مرحله کلاسیک (مثل خلافت عباسی و یا صدر اسلام) هستند و غرق در جزئیات این دوره می باشند و حتی برخی در آن گیرکرده و مانده اند. درحالی که توجه به قرون اخیر (که وضعیت امروز ما را تشکیل داده است، مرزهای ما، رژیم های ما و حتی اصول ما به عنوان افراد و گروه ها می باشد) در این حافظه وجود ندارد و توجهی به آن نمی شود.

 

در مورد مرحله اولیه «ناسیونالیم لبنانی» و گفتمان آن هم وضعیت به همین شکل است، شما امروزه نمی دانید وقتی که «منطقه گرایان جدید» [The new regionalists] به عنوان مثال از سوریه و عراق سخن می گویند، منظورشان کدام سوریه و عراق است. آیا عراقی که شما در ذهن خود از آن سخن می گویید عراق عاشوری و عباسی، مرکز امپراطوری، است یا عراق امروزی؛  عراق جدید که – همانند کشورهای پیرامونی خود- کشوری کوچک و عقب مانده است، توسعه نیافته، بازاری داخلی ندارد، نقش روشنی ایفا نمی کند و با پیرامون خود هم درنیامیخته است؟ در اینجاست که با یاد آوردن جنگ ویرانگر بین ایران و عراق، می فهمیم کسانی که دوباره میراث عثمانی درباره اینکه «عراق دروازه شرقی» است را مطرح می کنند و پیوسته رویای جنگ با «صفویان» را می بینند، نمی دانند که این تصویر تاریخی که پیش می کشد و از ما می خواهد که برای همیشه در آن زندگی کنیم، نماینده «نقش طبیعی» عراق نیست، بلکه یک استثنا بوده است و جزو دلایل ضعف و فروپاشی این کشور و تاریک ترین مرحله تاریخ آن بوده است.

 

* نویسنده و پژوهشگر در امور اقتصاد و سیاست

منبع: الاخبار (8 اکتبر 2018)

 

انتهای پیام/

 

توجه: مقالات و آراء نشر داده شده نویسندگان داخلی و یا ترجمه مقالات نویسندگان خارجی در خبرگزاری قدس لزوما به معنای تایید بخشی یا همه دیدگاهای موجود در این مقالات نیست بلکه صرفا با هدف اطلاع رسانی برای علاقمندان و مخاطبان این خبرگزاری منتشر می شود.




مطالب مرتبط

یک تحلیلگر عمانی:

ایستادگی محور مقاومت توازنات منطقه ای را تغییر داد
یک تحلیلگر عمانی:

ایستادگی محور مقاومت توازنات منطقه ای را تغییر داد

یک تحلیلگر عمانی در مقاله ای نوشت ایستادگی محور مقاومت و پیروزی گروه های فلسطینی در درگیری های اخیر نظامی غزه موجب تغییرات گسترده در معادلات منطقه ای شده و برنامه دشمن برای اجرای توافق قرن بدون در نظر گرفتن حقوق طرف فلسطینی در آن را به چالش کشانده است.

|

نظرات کاربران

فیلم

خبرگزاری بین المللی قدس


خبرگزاری بین المللی قدس

2017 Qods News Agency. All Rights Reserved

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.